خداحافظ سينما
 
دایره المعارف گرافیک.عکس.بک گراند.فایل های باز
کلوپ گرافیستهای جوان
 
 
جمعه 18 اسفند 1391برچسب:خداحافظ سينما , :: 16:6 ::  نويسنده : میلاد پورمحمدی

خداحافظ سينما و نون گلدون دو جور فيلمنامه است براي يك موضوع و هر دو در ادامة سلام سينما.

 

خداحافظ سينما

 

خيابان، روز:

زينال از سفارت فرانسه در ايران بيرون مي‏آيد. اوراقي در دست اوست و سوار ماشينش مي‏شود. قبل از آن كه راه بيفتد يكي از درون صف جلو مي‏آيد و به شيشه مي‏زند. زينال شيشه را پائين مي‏كشد.

مرد: آقا چي شد، شما ويزاتو گرفتي؟

زينال: نخير منم هي مي‏رم و مي‏آم.

مرد: آخه چي مي گن، معلومه حرف حسابشون چيه؟

زينال: مشكل مال طرح شنگنِ ديگه. شما يه كشور كه مي‏خواي بري، بايد هفت تا كشور اوكي بدن تا بتوني بري.

مرد: يعني من مي‏خوام برم فرانسه، از هيتلر آلمان و فرانكوي اسپانيام بايد اجازه بگيرم؟ خوبه والله.

زينال: اونا مرزهاي بين خودشونو شل كردند، مرزهاي بين ما و خودشونو سفت كردند. بالاخره مرزها‎ رو كه نمي‏شه ريخت دور. هرچي رو از يه جا ورداري بايد يه جاي ديگه بذاريش.

مرد از ماشين دور شده به صف برمي‏گردد. زينال ضبط ماشين را روشن مي‏كند، موسيقي سلام سينما پخش مي‏شود. درون ماشين پر از اوراق مربوط به فيلم و حلقه‏هاي فيلم و حلقه‏هاي صداست. قسمتي از عناوين فيلم روي عبور ماشين زينال در خيابان‏ها مي‏آيد.

 

خانه جودت، روز:

زينال زنگ  خانه‏اي را مي‏زند. از آيفون جواب مي‏آيد.

زن: بعله؟

زينال: ببخشيد زينال هستم. مربوط به فيلم سلام سينما. براي ويزاي خانم جودت اومدم.

زن: اومدم.

لحظه‏اي بعد جودت كه دختر جواني است در را باز مي‏كند.

جودت: سلام.

زينال: سلام.

جودت: ويزام درست شد؟

زينال: درست مي‏شه ايشاالله. شما اين فرم‏ رو بايد پر كنيد. بعدم يه نفر بايد براتون دعوتنامه بده.

جودت: من كسي رو ندارم كه، قرار شد از فستيوال كن برام دعوتنامه بياد.

زينال: فستيوال كن براي ماجراهاي عشقي ويزا به كسي نمي‏ده. اول بايد فيلم تموم بشه، بعدم از طرف فستيوال پذيرفته بشه. بعد اگه بازيگرش سوپراستار بشه، اون وقت دعوتش كنند. من و شما خانوم شارل ‎نستون نيستيم كه كشتي‏ها به مناسبت ورودمون به كن بوق بزنن.

جودت كه نتوانسته خويشتن داري كند، اشك از چشمش سرازير مي‏شود.

زينال: اگه اين گريه‏ رو جلوي دوربين مي‏كردي شانس رفتنت به كن بيشتر بود.

جودت: مرده‏شور كن‎ رو ببرن. من دنبال كسي‏ام كه دوستش دارم. حتي اگه برم كن، دم جشنواره‎شم نمي‏رم. فستيوالي كه شنيدم بيشتر فيلم‏هاش عشقيه، اما كاري نمي كنه كه دو نفر كه عاشق همديگه هستند به هم برسن فيلم‏هاش ديدن داره؟!

زينال خداحافظي كرده مي‏رود.

 

خيابان، روز:

زينال با ماشين مي‏آيد. باز هم از ضبط ماشين، موسيقي سلام سينما پخش مي‏شود: بقيه عناوين فيلم.

 

بيرون و داخل خانة محسن، ادامه:

زينال از ماشين پياده شده زنگ مي‏زند. چند حلقه صدا، چند حلقه فيلم و چند زونكن پر از اوراق را در دست دارد. جلوي درِ خانه آن‏ها را زمين گذاشته زنگ مي‏زند. صدا از آيفون مي آيد.

حنا: كيه؟

زينال: عموجان درو باز كن.

حنا: شما كي هستين؟

زينال: عمو زينال.

در باز مي‏شود و زينال وارد مي‏شود.

زينال: بابات هست؟

حنا: بابام يا نيست، يا مهمون داره يا تلفن جواب مي ده يا مي‏نويسه يا خوابه.

زينال: حالا كدوماشه؟

حنا: الان خوابه.

زينال با او شوخي مي‏كند و حنا فرار مي‏كند. زينال از پله‏ها بالا مي‏رود و در اتاقي را باز كرده وارد مي‏شود. محسن خواب است و پتو را روي سرش كشيده. كنار تخت يك بشقاب است. روي بشقاب سفاليِ آبي‎رنگ، يك چاقو، مقداري نمك و يك سيب نيم‎خورده است. زينال چاقو را برمي‏دارد سيب نيمه را مي برد روي آن نمك مي‏مالد و مي‏خورد.

زينال: چرا سيبت مزة پرتقال مي‏ده؟

پتو از روي محسن كنار مي‏رود اما ما صورت او را نمي‏بينيم.

محسن: زينال تويي (دست‏هايش را روي صورتش مي‏گذارد و از جا برخاسته مي‏رود.) چند دفعه بگم صورتِ از رختخواب بيرون اومده ديدن نداره.

به حمام مي‏رود و در را از پشت مي‏بندد. صداي دوش مي‏آيد. زينال اوراق داخل زونكن را روي زمين پهن مي‏كند. روي اوراق عكس داوطلبان بازيگري است.

زينال: پاسبانه‏ رو گير آوردم. يكي‏شون واقعي بود (چاقو را روي عكس پرونده‏اي مي‎گذارد.) فكر مي‏كني كدومشون بود؟

محسن: (از حمام) كي كدوم بود؟

زينال: همون پاسبانه كه توي هفده سالگي تو بهش چاقو زدي، اونم به تو تير زد؟

محسن: گيرش آوردي؟

زينال: خودِ خودشو.

محسن: همون چاقه بود؟

زينال: نه.

محسن: لاغره؟

زينال: نه.

محسن: قد كوتاهه.

زينال: نه، چه جوري كسي‏ رو كه با چاقو زدي، قدش هم يادت نمي‏آد؟

محسن: آخه تو سياست آدم نمي‏دونه كي قربانيشه.

محسن از حمام بيرون مي‏آيد و حوله‏اي بر سر دارد و ما باز هم قيافة او را نمي‏بينيم. مشغول خشك كردن سر و صورت خويش است.

زينال: (به سمت ميز مونتاژ مي‏رود) بگرد گيرش بيار.

محسن عكس‏ها را مرور مي‏كند. از هر عكسي كه بر آن تأمل مي‏شود كات مي‏شود به يك پلان از صاحب همان عكس كه ديالگي مي‏گويد. حالا محسن چهار دست و پا عكس‏ها را مرور مي‏كند و نمي‏يابد و حتي پايش به چاقوي روي عكس پاسبان اصلي خورده، چاقو جا به جا مي‏شود و روي عكس جودت قرار مي‏گيرد.

محسن: پس كدومه؟

زينال: همون عكسي كه روش چاقو گذاشتم.

محسن چاقو را روي عكس جودت مي‏يابد.

محسن: اين كه زنه.

زينال: پاشو بيا نشونت بدم.

زينال ميز تدوين را روشن مي‏كند. صحنه‏اي از سلام سينماست. تصوير مردي كه معتقد است به او نقش منفي مي‏آيد. و در مقابل سؤال محسن كه مي‏پرسد «مگه تو آدم بدي هستي كه بهت نقش منفي مي‏دن؟» جواب مي‏دهد: «نه، خوبم» و خوبي از زير چهره و لبخند معصومش بيرون مي‏زند.

 

خيابان‏ها، ماشين زينال، روز:

از ضبط ماشين همان موسيقي شنيده مي‏شود. زينال مي‏راند و محسن محو خيابان است. از ديد محسن در خيابان‏ها هيچ چيز جز پاسبان ديده نمي‏شود. پاسباني در حال محافظت از بانك، پاسباني در عبور از خيابان با موتور. پاسباني در حال راهنمايي رانندگان. پاسباني مشغول جريمه و پاسباني كه اسلحه‏اش را كشيده و مي‏دود و شليك مي‏كند. نماهاي مربوط به پاسبان‏ها اسلوموشن و وهم گونه است. لابلاي اين نماها صورت محسن چنان كه گويي كابوس مي‏بيند. طوري كه وقتي زينال درِ ماشين را باز مي‏كند محسن در كابوس خود غرق است و با صدا كردن زينال به خود مي‏آيد و از ماشين پياده مي‏شود.

 

جلوي كلانتري، روز:

هر دو وارد كلانتري مي‏شوند. نگهبان داخل كيوسك جلوي آن‏ها را مي‏گيرد.

نگهبان: كجا آقا؟

زينال: با جناب سروان صارمي قرار دارم.

نگهبان: چي كار دارين؟

زينال: راستش يه موضوعيه مربوط به سينما. قراره يه فيلم بسازيم.

نگهبان: (برخوردش عوض مي‏شود.) از ما هم فيلم مي‏گيرين؟

زينال: چرا كه نه؟ اگه مايل باشين يه نقشم مي‏ديم به شما.

نگهبان: فيلمش اكشنه؟

زينال: يه جورايي آره.

نگهبان: بفرمائين.

هر دو وارد كلانتري مي‏شوند و از راهروهايي كه پاسبان‏ها و متهمان در آن تردّد دارند مي‏گذرند و جلوي در اتاق افسر كشيك مي‏رسند. و روي نيمكتي مي‏نشينند. دو جوان دستبند به دست كنار آن‏ها نشسته‏اند كه به زينال سلام مي‏كنند.

زينال: شما هنوز آزاد نشدين؟

اولي: نخير، سه روزه اينجائيم.

زينال: مگه باباتون نيومد ضمانت كنه؟

دومي: ضمانت پدر و مادرمونو ديگه قبول ندارن، مي گن چند دفعه اونا ضمانت كردن، بازم تكرار شده. شما يه لطفي براي ما مي‏كنين آقا زينال؟

اولي: اين جناب سروان صارمي خودش عشق سينماست، حرف شما رو قبول مي‏كنه.

زينال: (رو به محسن) محسن اينا نوار غيرمجاز كرايه مي‏كنن.

دومي: موضوع غيرمجازش نيست آقا زينال ما سينما رو دوست داريم، تفريح ديگه‎اي نداريم.

زينال: خُب چرا فيلم‏هاي مجاز نيگاه نمي‏كنين؟

يكي از آن‏ها سرش را پايين مي‏اندازد.

اولي: مي‏دوني آقا زينال، فيلم‏هاي آمريكايي يه جور ديگه است. من فكر مي‏كنم توي سن و سال ما هيجان مهمه. من خودم وقتي يه قهرماني توي فيلم يه آدم بد رو مي‏كُشه اين دلم اين قدر خنك مي‏شه. بعدش منم دلم مي‏خواد همين جوري با مُشت بزنم توي چونة مدير مدرسه‏مون كه هي بچه‏ها رو از انضباط تجديد مي‏كنه.

و حالت مشت زدن را مي‏خواهد با دست نشان دهد كه دستبند دستش مانع از آن مي‏شود. افسري عبور مي‏كند.

افسر: بفرمائيد تو آقا زينال.

هر دو وارد اتاق مي‏شوند و جايي مي‏نشينند.

افسر: يه سؤال بكنم صادقانه به من جواب مي‏دين؟

زينال: بفرمائيد.

افسر: نه واقعاً مي‏خوام سر از موضوع شما در بيارم. ببينيد اين نصرالله، پاسبان كلونتري ماست. الان ده ساله با خود من كار مي‏كنه. مأمور وظيفه شناسي هم هست. لابد مي‏دونيد كه ما نيروهاي نظامي توي سياست نبايد دخالت كنيم. اين حرف اصلاً مال قانون اساسيه. حالا اين نصرالله بدشانسي آورده، توي يه دوره‏اي، از سر نادوني، از سر جهالت، نمي‏دونم چي بگم، بگو اصلاً از سر بدبختي، بدبياري، پاسبان حكومت شاه شده. بعدم گذاشتنش محافظ يك بانك بشه. يه جوون هفده ساله هم كه نمي‏دونم چه مرگش بوده با چاقو بهش حمله مي‏كنه كه اسلحه‏شو بگيره، نصرالله هم زخمي مي‏شه و براي اين كه از خودش دفاع كنه اون جوونو با تير مي‏زنه. ماجرام تموم مي‏شه مي‏ره دنبال كارش. حالا بعدِ بيست سال كه از اون موضوع گذشته، شما اومدي اون پرونده‏ رو كشيدي بيرون كه چي بشه؟ خدا رو خوش مي‏آد؟!

زينال: جناب سروان پرونده‏ رو من نكشيدم بيرون، خود مأمورتون كشيده. اين آقا محسن (به محسن اشاره مي‎كند.) همون جوون هفده سالة بيست ساله پيشه كه قبلاً چريك بوده، حالا فيلم مي‏سازه. يه روزي تصميم گرفت يه آگهي بده به روزنامه كه بهترين سوژه و بازيگر رو از توي خود مردم انتخاب كنه. نصرالله، مأمور شمام اومد امتحان داد و رد شد. بعد منو گير آورد و پيغام داد كه ايشون خيلي نامرده.

افسر: يعني كي نامرده؟

زينال: ايشون.

افسر: آقا محسن؟!

زينال: بعله.

محسن سرش را زير مي‏اندازد.

افسر: نصرالله غلط كرد، براي چي به ايشون توهين كرده (آيفون را مي‏زند) نصرالله رو بفرستين بياد اتاق من. (رو به زينال) چرا گفت ايشون نامرده؟

زينال: حالا مي‏آد ازش بپرسين.

لحظه‏اي بعد نصرالله وارد مي‏شود و براي افسر نگهبان احترام نظامي مي‏گذارد. بعد زينال را مي‏بيند و سلام مي‏كند و بعد متوجه محسن مي‏شود و دستش را پائين مي‏آورد.

نصرالله: (رو به محسن) بالاخره اومدي؟ خيلي نامردي آقا محسن.

افسرنگهبان: (عصبي مي‏شود.) نصرالله جلوي منم داري توهين مي‏كني؟

نصرالله: (احترام نظامي مي‏گذارد.) جناب سروان توهين نمي‏كنم، واقعيتو مي‏گم. براي اين كه وقتي چريك بود و دنبال يه سوژه‏اي مي‏گشت كه اسلحه‏شو بدزده؛ اون همه ساواكيو، ارتشبدو سرهنگو افسر جريمه‎ رو ول كرد، اومد سراغ يه سوژه‏اي مثل منِ پاسبان بدبخت كه خدا يه قيافه قشنگم بهم نداده، اما حالا كه داره دنبال سوژة فيلمش مي‎گرده، منو تو امتحان بازيگري رد مي‏كنه و مي‏ره سراغ يه مشت آدم خوشبخت كه هم وقت داشتن تمرين كردن، هم پول داشتن رفتن كلاس بازيگري. (اشك از گوشة چشمش راه افتاده) جناب سروان اين آدم دو دفعه توي زندگيش به من ضربه زده، يه دفعه بيست سال پيش با چاقو، يه دفعه بيست روز پيش توي امتحان. (رو به محسن) درد ضربه دومت بيشتر بود. (رو به افسر نگهبان) با اجازة جناب سروان، حالم خوب نيست نمي‏تونم وايسم. (پا جفت كرده مي‏رود.)

افسرنگهبان: نصرالله، وايسا، كجا مي‏ري؟ نصرالله.

 

خانة محسن، داخلي، شب:

كف اتاق اوراق داوطلبان پهن است. لابلاي اوراق باز است. طوري كه پاهاي محسن از لابلاي اوراق عبور مي‎كند. ميز مونتاژ روشن است و زينال مشغول ديدن فيلم‏هاي گرفته شده است. محسن در دست چپ، فرم عكس‏دار نصرالله را در دست دارد و دست راستش را بر سر گذاشته و از لابلاي اوراق راه مي‏رود و بلند بلند هذيان مي‏گويد. هر بار كه به پشت سر زينال مي‏رسد، حرف او قطع مي‏شود به حرف‏هاي كسي از ميز مونتاژ.

محسن: وقتي هفده ساله بودم درست مثل اون دو تا جوون توي كلونتري دنبال هيجان بودم. اونا با فيلم‏هاي آمريكايي دنبال اين هيجان مي‏رن، من با مبارزة مسلحانه دنبال اون هيجان بودم. هفده سالگي سن غريبيه. تو اين سن و سال آدم‏ها اون چيزي رو حقيقت و خوبي مي‏دونن كه توش هيجان وجود داشته باشه.

محسن به پشت زينال مي‏رسد. در تصاوير ميز، محسن شليك مي‏كند و آدم‏هاي آن‎سوي ميز به زمين مي‏افتند. فقط يكي از آن ميانه ايستاده است كه هر چه به او شليك مي‏شود به زمين نمي‏افتد.

محسن: (در فيلم) چرا نمي‏افتي؟

پسر: (در فيلم) من اكشن دوست ندارم.

محسن: (در فيلم) پس چي دوست داري؟

پسر‍: (در فيلم) عاطقي. (دوربين به او نزديك مي‏شود)

محسن: (در فيلم) يه كار عاطفي بكن.

پسر: (در فيلم) بلد نيستم.

محسن: (در فيلم) يه حرف عاطفي بزن.

پسر: (در فيلم) دوستت دارم.

دوباره محسن دست بر سر راه مي‏رود. پاهاي او از لاي اوراق مي‎گذرد.

محسن: توي سياست ما كسي رو دوست نداشتيم. آدم‏ها تقسيم مي‏شدن به اندازه‏هاي نفرتي كه ما به اونا داشتيم. سرمايه‏دارا بد بودن، چون كه پول داشتن. فقرا بد بودن، چون كه مبارزه نمي‏كردند. وقتي آدم كسي رو دوست نداره، چي كار مي‏تونه براش بكنه؟

دوباره محسن پشت زينال است و ميز مونتاژ روبروي اوست.

دختر عينكي: (در فيلم) آقا محسن مي‏تونم يه سؤالي ازتون بكنم؟. . . اگه از شما بپرسند مي‏خواين هنرمند باشين يا انسان، كدوم‏ رو انتخاب مي‏كنين؟

محسن دوباره دست بر سر لاي اوراق راه مي‏رود و هذيان مي‎گويد.

محسن: ما مركز عالم بوديم. فكر مي‏كرديم خدا از همة جهان مي‏خواسته كرة زمين رو خلق كنه و بقية خلقت اضافه است و از همة كرة زمين فقط مي‎خواسته كشور ما رو خلق كنه و بقيه‏اش اضافه است.  از توي كشور ما فقط مي خواسته مبارزين مسلحش را بيافرينه و بقيه اش اضافه است. و از توي مبارزين، فقط مي‎خواسته فرقة ما رو خلق كنه و بقيه‏اش اضافه است. براي همين به خودمون حق مي‏داديم با چاقو فرو كنيم تو شكم هركس كه سد راه ماست.

و با دستش گويي چاقويي را در دل كسي فرو مي‏كند. تصوير كوتاهي از نصرالله در خيابان كه شكمش را گرفته و از درد چاقو به زمين مي‏افتد و فرياد مي‏كشد. زينال گويي از فرياد نصرالله مي‏چرخد. اول با تعجب، چنان كه گويي فرياد پاسبانِ ذهنيّتِ محسن را شنيده است.

زينال: محسن!

محسن: چيه؟

زينال: چند نفر بودين؟

محسن: كجا؟

زينال: تو حمله به پاسبان؟

محسن: كدوم پاسبان؟

زينال: نصرالله‏ رو مي‏گم، بيست سال پيش.

محسن: دو نفر بوديم.

زينال: تو وكي؟

محسن: منو يه دختره.

زينال: كدوم دختره.

محسن: چه فرقي مي‏كنه. يه دختري كه مثل بقيه به دنبال يه عشق اومده بود و سر از يه خشونت درآورد.

زينال: پس همه چي درست شد. تو نقش خودتو بازي مي‎كني. نصرالله نقش خودشو و جودت نقش اون دختري‏ رو كه همراهت بوده؟

محسن: جودت ديگه كيه؟

زينال: همون دختره كه مي‏خواد بره كن.

محسن: كي مي‏خواد بره كن؟

زينال: با پنج‏هزار نفر مصاحبه كردي، همه رو قاطي كردي بيا ببين كدومو مي‏گم.

محسن جلو مي‏رود، زينال تصوير را روشن مي‎كند. صحنه مربوط به جودت به صورت خلاصه مرور مي‏شود. زينال و محسن دربارة او حرف مي‏زنند.

محسن: فهميدم كيه. اما اين كه نمي‏خواست بازي كنه.

زينال: ولي براي رسيدن به هدفش بازي كردنو انتخاب كرده بود.

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از محصولاتمان راضی باشید
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان کلوپ گرافیستهای جوان  لینک کنید سپس سیستم به طور خودکار شما را لینک میکند

 





نگارندگان


ورود اعضا:

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 69
بازدید ماه : 58
بازدید کل : 37292
تعداد مطالب : 124
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1